پت و مت
یاد داشت های شادی و یاسمین
بهمن 1386
ش ی د س چ پ ج
    1 2 3 4 5
6 7 8 9 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28 29 30      
آرشیو

Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 30 مرداد ماه سال 1386
من کسی را فراموش نکردم این شمایید که منو فراموش کردین

 

اعصاب ندارم این چند وقته  می فهمید؟؟؟؟؟؟؟؟!

قابل توجه بعضی ها !

من کسی را فراموش نکردم و دوستانم را هیچ گاه فراموش نمی کنم

حقوق اون آقاهه را هم می دم بابا بذار سر برج بعدی بیاد یه کاریش می کنم

 

در ضمن یاسی خانم چرا ننوشتی که بعد از شرط بندی دوم شما باختی به به عجب بستنی خوشمزه ای بود !!!

 

چرا ننوشتی دیروز چقدر تو حلقومت ریختم آره ه ه ه  ه ه ه ه ؟؟؟؟؟

۲۰۰ تومان خرجت کردم

حرفای یاسی را باور نکنید  این یک آدم خسیسیه که لنگه نداره .حالا یه قابلمه کوچیک به کجا می خوره که خرخره این انسون رو گرفتی هی پشت سر هم می گی قابلمه را بیار .می رم واست یه دیگ می خرم دست از سر این زبون بسته بر دار دیگه

 

راستی این کارت ها ۸ ساعت شد پس کی می یای مفت خوری منتظر تماستم!!!

دوشنبه 29 مرداد ماه سال 1386
یه روز تابستونی با شادی!

 

یه روز من و شادی از کلاس نقاشی بر گشتیم و خیلی هم گرسنه و خسته بودیم! شادی جون می خواست دست و توی جیبش کنه و شیرینی بخره. با خودم گفتم آفتاب از کدوم طرف در اومده شادی دست تو جیبش کرده! تا دم در شیرینی فروشی رفتیم که شادی خانوم از من پرسید نون پنجره ای قیمتش چقدره؟ بهش گفتم دونه ای 150 تو من!

شادی گفت‌: چه خبره؟ نمیخواهیم ! بیا بریم!

و من یه نفس راحت کشیدم و خیالم راحت شد که شادی عوض نشده و همون شادیه!

خلاصه من و شادی شرط بندی کرده بودیم و شادی باخت و مجبور شد منو مهمون کنه.

با هم رفتیم بستنی فروشی و از اون جایی که شادی بسیار بسیار اقتصادیه برای من بستی 400 تومنی و برای خودش 100 تومنی گرفت! در همین لحظه خدا یه فرشته نجات برای شادی فرستاد! بله پسر خاله شادی رسید و اون پول بستنی ها رو حساب کرد. شادی رو بگو هم  از خوشحالی داشت می مرد و هم داشت از عصبانیت می ترکید که بستنی من بیشتر از بستنی اونه! بهم گفت بذار بری بیرون من یه بستنی دیگه برای خودم می خرم!

همین دیگه...

جمعه 26 مرداد ماه سال 1386
کوچه پس کوچه ی خاطره ها

لب دریای خیال هستم! به غروب خورشید می اندیشم که چه بی تاب، توانایی روشن بودنش را می بخشد...

 ای کاش شهاب، خیال مرا هم به جشن گرم ستاره ها می برد، آنگاه با گونه های مهتاب آشنا می شدم...

فردا باید دنیایی را که در آن زیر بارانی از واژه های محبت، الفبای زندگی می آموختیم، به دست فراموشی بسپاریم؛ کلاسی که در آن، قدیمی ترین قصه های شیرین کودکانه را مرور می کردیم و تمام صفحه ی وجودمان را بذر آلاله ی امید می کاشتیم. لحظه های باهم بودن و برای هم بودن به پایان خواهد رسید...

شاید که روزی دوباره از کوچه پس کوچه های خاطره گذری کردیم تا به یاد سپیدی گچ های تخته سیاه و پنجره ی کوچک کلاس، عکسی از یک منظره ی سفید و پاک را در دفتر خاطراتمان نقاشی کنیم...!

(پونه مرادی)

 

دوشنبه 22 مرداد ماه سال 1386
پست اول

سلام

من (یاسمین) و شادی دو تا دوست هستیم که همیشه و در هر شرایطی کنار هم بودیم.

قبلا هم یه وبلاگ مشترک داشتیم ولی به دلایلی از هم جدا شدیم. این وبلاگ رو راه اندازی کردم تا درد و دل و حرفام رو این جا بنویسم ، شادی خانوم هم اگه افتخار بدن و سالی، ماهی مطلب بذارن خوشحال می شم.سعی دارم آرشیو وبلاگ قبلی رو هم این جا بذارم.

با اجازه شادی خانوم آهنگ وبلاگ قبلی رو برایی این وبلاگ در نظر گرفتم.

اولین پست رو تقدیم می کنم به شادی خانوم.

 

YYY

 

یک ستاره پنج انتها دارد یک مربع چهار انتها دارد یک مثلث سه انتها ویک خط دو انتها دلم می خواهد  دوستی من و تو  مثل یک دایره انتهایی نداشته باشد.

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 3132


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها

 

*خاطره ها*

در گذرگاه زمان

خیمه شب بازی دهر

با همه تلخی و شیرینی خود میگذرد

عشقها میمیرند

رنگها رنگ دگر می گیرند

و فقط خاطره هاست

که چه شیرین و چه تلخ

دست ناخورده به جا می ماند

 

اخوان ثالث 

PAR