یه روز من و شادی از کلاس نقاشی بر گشتیم و خیلی هم گرسنه و خسته بودیم! شادی جون می خواست دست و توی جیبش کنه و شیرینی بخره. با خودم گفتم آفتاب از کدوم طرف در اومده شادی دست تو جیبش کرده! تا دم در شیرینی فروشی رفتیم که شادی خانوم از من پرسید نون پنجره ای قیمتش چقدره؟ بهش گفتم دونه ای 150 تو من!
شادی گفت: چه خبره؟ نمیخواهیم ! بیا بریم!
و من یه نفس راحت کشیدم و خیالم راحت شد که شادی عوض نشده و همون شادیه!
خلاصه من و شادی شرط بندی کرده بودیم و شادی باخت و مجبور شد منو مهمون کنه.
با هم رفتیم بستنی فروشی و از اون جایی که شادی بسیار بسیار اقتصادیه برای من بستی 400 تومنی و برای خودش 100 تومنی گرفت! در همین لحظه خدا یه فرشته نجات برای شادی فرستاد! بله پسر خاله شادی رسید و اون پول بستنی ها رو حساب کرد. شادی رو بگو هم از خوشحالی داشت می مرد و هم داشت از عصبانیت می ترکید که بستنی من بیشتر از بستنی اونه! بهم گفت بذار بری بیرون من یه بستنی دیگه برای خودم می خرم!
همین دیگه... |