پت و مت
یاد داشت های شادی و یاسمین
بهمن 1386
ش ی د س چ پ ج
    1 2 3 4 5
6 7 8 9 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28 29 30      
آرشیو

Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
شنبه 24 شهریور ماه سال 1386
دوست خوبم...

 

دوست خوب

اگر شبها همه قدر بودی شب قدر بی قدر بودی

گر سنگ همه لعل بدخشان بودی  پس قیمت لعل وسنگ یکسان بودی

آری همه دوستان اگه مثل تو بودند پس کجا می توانستم دوست حقیقی و دروغین رو از هم تشخیص بدم تو بهترین دوستم در همه عمرم هستی و همیشه هم هم اینطور خواهد بود من به تو افتخار می کنم...

 

دوشنبه 19 شهریور ماه سال 1386

 

همیشه قبرستانی در قلبت برای خاکسپاری خطای دوستانت بساز....

یکشنبه 11 شهریور ماه سال 1386
قرعه کشی

تقدیم به شادی که آخر مفت خور هاست!

میس زالزالک:::

ماجرا از زمان بچگی‌م شروع شد. هر کی بهم می‌رسید، از عمو و عمه و دایی و خاله گرفته تا دوست بابا و مامان، بعد از کشیدن لپم(آخ که چقدر دردم میومد) و ماچ‌های آبدار( که چقدر از خیسیش چندشم می‌شد)، به عنوان کادو با بزرگواری یک یا دو یا چند در نوشابه‌ می‌ذاشتن کف دستم، که:
-
عزیزدلم، اینا توش نوشته جایزه. اینا رو می‌بری سوپر محله نوشابه‌ی مجانی می‌گیری. خوب؟ ناقلا، موقع نوش جان کردنش هم یاد عموت یا خاله‌ت هم بیفتی ها...

بابام می‌گفت چرا برای خودتون نمی‌گیرید؟ عمو جان می‌گفت مگه نمی‌دونی من قندم بالاست!

اون موقع از اون نوشابه شیشه‌‌ای‌ها بود که باید با درباز کن تشتکشو برمی‌داشتی و چون کوکاکولا و پپسی‌کولا استکباری بودن، اسم این نوشابه‌ی وطنی رو گذاشته بودن ‌کوثر!

منم با شوق و ذوق تشتک‌ها رو که توش بزرگ نوشته بود "جایزه" جمع می‌‌کردم که یهو خیلی بشه، با هم برم بگیرم. 12 تا که شد. بابامو به زور برداشتم بردم سوپرمحله.

 

آقای سوپری تشک‌ها رو که دید گفت مردم هر روز از اینا میارن. ولی کارخونه‌ی ‌کوثرهمچین چیزی به مانگفته که نوشابه‌ی مجانی بدیم و تشتک بگیریم. بذارید 24 تا بشه و برید از نمایندگی‌ش بگیرید.

خوشبختانه اهدا‌ء تشتک از افراد فامیل و دوستان به همکارای بابام هم سرایت کرده بود. بابا هر روز با چند تشتک از راه می‌رسید که ببین بچه‌جان، همکارام چقدر دوستت دارن!

و من خوشحال از این همه محبت و صفا تشتک‌هارو تو یه گلدون جمع می‌کردم و هر روز می‌شمردمشون.
48
تا که شد بابا منو با به کیسه پر از تشتک سوار ماشین کرد و برد نمایندگی کوثر. مامان هم موند خونه تا توی آشپزخونه جای دو جعبه‌ی 24 تایی نوشابه رو خالی کنه تا بعدا جلوی دست‌وپامونو نگیرن.

به نمایندگی نوشابه پخش‌کنی که رسیدیم. یک‌راست سراغ مسئولش رو گرفتیم که نبود. از کارمندی که مشغول کار بود پرسیدیم اینجا نوشابه‌ جایزه رو می‌دن. کارمند با نیشخندی کیسه‌ی پر از تشتک رو نگاه کرد و گفت نخیر. روزی چند نفر میان این سوالو می‌کنن. اما اینجا از طرف کارخونه تاحالا هیچ دستوری نیومده . فکر کنم باید برید از خود کارخونه بگیرید!

با ناامیدی برگشتیم. مامان تا صدای ماشین بابا رو شنید دوید بیاد کمک، که دید دست از پا درازتر برگشتیم.
اما تشتک‌های اهدایی که بعد از این جریان هنوز هم مرتب بهم می‌رسید امیدم رو باز هم شعله‌ور کرد. نه من، نه بابا و نه مامان هیچکدوم از رفتن جلو کارخونه حرفی نمی‌زدیم.

 

بیشتر از صد تشتک جمع شده بود که روزی مادر بزرگم که اومده بود خونه‌مون مهمونی از دهنش در رفت که عمه و عمو تا دم در کارخونه کوثرهم رفتن و اونجا فقط دستشون انداخته بودن و کلی مسئولین نوشابه‌سازی رو نفرین کرد که دختر و پسرشو علاف کرده بودن. می‌گفت زمان ما قول‌ها قول بود. اما اینا (....)

همون شب مامانم تموم تشتک‌ها رو ریخت بیرون.

با اینکه اولین تجربه‌م از جایزه خوب نبود اما همیشه یه ندایی تو دلم می‌گفت میس‌زالزالک تو یه روزی یه جایزه‌ی بزرگ می‌بری و پولدار می‌شی و همه رو متحیر می‌کنی!

می‌دونستم مامانم هم یه همچین امیدی تو دلش هست. اینو از باز کردن دفترچه‌ پس‌اندازهای قرض‌الحسنه‌ای که در همه‌‌ی بانک‌ها برام باز کرده بود فهمیدم.

بعدها، یه روز که مامانم داشت موهاشو با رنگ موی کارون رنگ می‌کرد به‌طور تصادفی روی جعبه‌ش خوندم که اگه شش تا تیوب خالی رنگ مو رو ببریم مغازه‌ای که ازش خرید کردیم یک تیوب ِ پُر جایزه می‌گیریم. از خوشحالی به هوا پریدم. حساب کردم شش تا تیوب که چیزی نیست. تازه تو بروشور صراحتا" اعلام کرده بود از مغازه‌ای که رنگ مو رو خریدیم. من می‌دونستم که مامانم از کجا خرید می‌کنه. از اون به‌بعد فامیلا تعجب می‌کردن که چرا یه دفعه میس‌زالزالک به مارک رنگ‌مویی که می‌زنن علاقه‌مند شده. اونایی هم که نمی‌خواستن کسی بفهمه که مو رنگ می‌کنن(مثل آقایون) یه خوره از این سوالم دلگیر می‌شدن. اما در راه هدفم ناچار بودم گاهی از این جسارت‌ها بکنم.

 

بعد اگه جواب کارون بود(اون‌موقع رنگ‌موهای خارجی کم بود و تقریبا همه کارون می‌زدن)، می‌پرسیدم چقدرش مونده؟ اگه می‌گفتن کم مونده یا داره خالی می‌شه ازشون می‌گرفتم.

خیلی زود 6 تا جمع شد و باکمال افتخار رفتم گذاشتم جلوی آقای مغازه‌داری که مامانم خریدشو ازاونجا می‌کرد. مغازه‌دار لبخندی زد و گفت، تو این سری جدید رنگ موهایی که آوردیم نوشته باید 12 تا جمع کنید تا یه نو تقدیم کنم.

با قیافه‌ی کنف شده برگشتم خونه. منو بگو می‌خواستم مامانمو سورپریز کنم.

خلاصه، سرتونو درد نیارم. سعی کردم از پا ننشینم. حتی یواشکی از تیوپ‌های رنگ‌موی مامانم رنگ خالی می‌کردم تو آشغالی تا زودتر خالی شه و تعداد جور بشه.

بالاخره 12 تا شد. دیگه با اعتماد به نفس رفتم جلوی مغازه‌داره گذاشتمشون.
اونم انگار از این بازی خوشش بیاد با خنده گفت چرا این‌قدر طولش دادی؟ این رنگ‌موهای جدید کارون نوشته باید 15 تا جمع کنی!

موقتا پروژه‌ی رنگ‌مو رو گذاشتم کنار. نه اینکه خدای نکرده خسته یا ناامید شده باشم. نه! اگه بگن صدتا هم جمع کن جمع می‌کنم. ولی می‌خواستم دایره‌ی فعالیتم رو بیشتر کنم.

اتفاقا عزمم جزم‌تر شده بود که بـــایـــد یه جایزه‌ای‌چیزی از این شرکت‌ها ببرم تا همه‌ی آشنایان بفهمن که من همچین الکی تلاش نمی‌کنم. اما دنبال جایزه‌ی بزرگتر و دندون‌گیرتری بودم!
مثل بلیت سفر به جزایر قناری!

 

وقتی شرکت آب‌میوه فروشی "سین‌سین" اعلام کرد اگه ده تا برچسب آب‌میوه بزرگ سین‌سین رو بفرستیم به آدرس شرکت، در قرعه‌کشی سفر به جزایر قناری شرکت داده می‌شیم آروم و قرار نداشتم. اگر می‌بردم و بلیتشو به عنوان کادو به مامانم می‌دادم چه ذوقی می‌کرد و دیگه نمی‌گفت زالزالک جون، این حرفا رو ولش کن. به درسات بچسب!

از اون به‌بعد به طور ناگهانی دچار کمبود ویتامین شده بودم. هی آب‌میوه می‌خواستم. اونم فقط آب‌میوه‌ی سین‌سین. هر چی مامانم می‌گفت زالزالک جان تو که روزی دو سه کیلو میوه‌ی تازه می‌خوری. یخچال از دست تو آرامش نداره بس که می‌ری بازش می‌کنی، دیگه آبمیوه‌خوردنت چیه. می‌گفتم شنیدم این‌طوری هوشم بیشترمی‌شه و درسا رو بهتر می‌فهمم! مامانم ابرویی بابا مینداخت و هیچی نمی‌گفت. می‌دونستم نقطه‌ضعفش درس منه!

هر وقت پاکت آبمیوه خالی می‌شد برچسبشو می‌بریدم و یواشکی قائم می‌کردم. هر ده‌تا که جمع می‌شد می‌ذاشتم تو پاکت و می‌فرستادم برای شرکت.

از اون طرف هم در مسابقه‌ی صابون "گلبهار" هم شرکت می‌کردم. برای بردن وسائل خانگی. می‌خواستم احتیاجی نباشه بابام برای جهیزیه‌م تو خرج بیفته!
و در مسابقه‌ی خمیر دندون "دندنه" برای بردن دوچرخه. شامپو گل‌میخ برای بردن کباب‌پز و...

اینا رو هم باید ده‌تا ده‌تا جعبه‌شونو صاف می‌کردم و می‌ذاشتم تو پاکت بزرگ و می‌فرستادم.

یکی از جایزه‌ها که مال شرکت آدامس فیل‌نشان بود، یک هفته اقامت در شهری بود که مسابقات فوتبال جام جهانی برگزار می‌شد. در رؤیا می‌دیدم که برنده شدم و بلیتو دادم بابام و بابام ساک سفر بسته و داره خداحافظی می‌کنه. و من دارم لیست سوغاتی‌هایی که باید برام بیاره بهش می‌دم.

بعدها جمع کردن در قوطی‌های رب "تحفه" و تیکه پارچه‌ای که به گونی‌های برنج تحفه وصل بود شد کارم. اینا رو نباید خودشونو می فرستادیم. کافی بود شماره‌ها رو روی کاغذی می‌نوشتیم و پست می‌کردیم.

چقدرتا حالا پول پست پیشتاز داده باشم خوبه؟

ولی از حق نگذریم، جایزه‌های شرکت تحفه هم واقعا وسوسه‌کننده‌بود. ویلا، آپارتمان، ماشین آخرین سیستم، سرویس طلا و...

من باید به کسایی که این کارمو مسخره می‌کردم نشون می‌دادم چندمرده حلاجم!

تموم کشوهای دراورم، توی کمدم، زیر تختم پر شده بود از جعبه‌های صابون و خمیردندون و در قوطی رب گوجه فرنگی و برچسب شامپو و مایع ظرفشویی (شکر خدا نمی‌گفتن خود قوطی‌های مایع ظرفشویی رو براشون پست کنیم). آخه باید نگهشون دارم تا بعد از برنده شدن نشونشون بدم.

خلاصه آقای دکتر، به‌خدا من چیزیم نیست. این مامان و بابام بی‌خود نگرانن. درس به چه درد می‌خوره. وقتی جهیزیه‌م جور شد و آپارتمان و ماشین آخرین سیستم و برنده شم و تو گردنم سرویس طلا ببینن، خودش پی می‌برن بی‌خودی منو آوردن پیش شما... راستی آقای دکتر! می‌دونید این خودکاری که دستتونه اگه 20 تا پوکه‌ خالی‌شو بفرستیم تو قرعه‌کشی ساعت دیواری عقربه‌طلا شرکتمون می دن؟!

 

http://jokam.blogfa.com/post-33.asp   لینک مطلب:

سه شنبه 6 شهریور ماه سال 1386
مفت خور

سلام

شادی خانوم یه پست گذاشتی توی وبلاگ و گفتی من خسیسم ، من هم خانومی کردم ، بزرگی کردم و هیچی بهت نگفتم. اما حالا دیگه تحمل ندارم...

بگو ببینم من تا حالا از کی معذرت خواهی کردم که تو دومیش باشی؟حتما توی خواب دیدی که من به پاهات افتادم .. اگه توی خواب هم دیده باشی خواب زنه چپه

کی گفته من خسیسم؟ تو که از من خسیس تری ، تازه مفت خور هم هستی ، رفتی خونه ی سمانه و هی بلعیدی؟ یادمه یه دفعه هم اومده بودی خونه ما و یه دیس خیار خوردی.. تازه یه دفعه دیگه هم اومده بوده خونه ما و سیستم مفت گیر اورده بودی و داشتی چت می کردی به من هم گفتی برو نگاه نکن با کی چت میکنم ، این جاش دیگه آتیشم زد که تو خونه خودم  هی به من دستور می دادی چایی بیار، بترکی یه قوری چایی خوردی..

میگم شادی جون این چند روزه جشنه همه جا شیرینیو شربت و... میدن حسابی می خوری فقط مواظب باش نترکی

تازه چند روز پیش هم 1200 تومن برات خرج کردم بهت ناهار دادم، توی گرما هم داداش بد بختم رو هی می فرستادی بیرون بران خرید کنه..

راستی اون بستنی هم که بهت دادم به خاطر تولدم بود نه به خاطر جناقی که شکسته بودیم ، تازه بعد از اینکه باختی که دیگه جرات جناق شکستن نداشتی..

یه چیزی حیاتی داشت یادم میرفت : ببین قصاص در دنیا بسی بهتر از قصاص در آخرت است ، اگه من قابلمه رو توی این دنیا از اون بنده خدا پس نگیرم، مجبورم توی اون دنیا اعمالش رو بگیرم ، اینو می فهمی ؟ آدِم؟

در ضمن خودت پلاستیک نارنجی منو ورداشتی بردی و هنوز نیاورده دوباره ازم گرفتیش ، بد تر از اون جنایتی بود که کردی و پلاستیکمو پاره کردی

شادی جون یه ذکر بهت یاد می دم اگه روزی 100 بار بگی به اقتصادی بودنت اضافه میشه؛ روزی 100 بار بگو  مفت خورم من، مفت مخور...

شنبه 3 شهریور ماه سال 1386

تقدیم به :    Y الهه Y یاسی Y سمانهY

 

§  سلامی به گرمی دستان یاسی که آب ازش نمی چکه! و سلامی به مهربونی دستان الهه که صورتم را باهاشون شُست . هنوز خنکی صورتم را حس می کنم .گرمی دستان یاسی را هم هیچ موقع فراموش نمی کنم که چه جوری با چه سرعتی (80 کیلومتر در ساعت ) اومد تو صورتم.هنوز که هنوز است سوزش و درد اون سیلی در خاطرم هست و از یاد نخواهم برد که این موجود عجیب الخلقه (یاسی )چگونه از من عذر خواهی می کرد و به دست و پای بنده افتاده بود و من با مهربانی تمام او بخشیدم که مبادا از غصه دق کند.

*******************************************************************

§  الهه جوووووووووووووون من حالیم نیست .ما یه قراری با هم گذاشتیم و یه مسابقه ای را ترتیب دادیم که هر کی تونست منو سر کار بذاره من یه چیزی به عنوان جایزه بهش بدم وقرار شد که هر نتونست این کار را بکنه باید پیتزا بخرا. زووووود به این دوستت بگو من پیتزا می خوام .یالا من پیتزا می خوام.بگو اگه نخرید بازم سر کارش می زارم. تو که می دونی من سر کار نمی مونم .

 

من پیتزاااااااااااااااااااااااااااااااا می خواااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام.

 

********************************************************************

§  چند شب پیش رفته بودم خونه ی سمانه اینا بعد از مدتها که منو دیدن خیلی خوشحال شدن و کلی اصرار کردند که برم خونه.اما من گفتم که باید زود برم و فقط اومدم سمانه را ببینم که مرده س یا زنده.حالا که دیدم زنده س باید برم .اما بالاخره منو بردن خونه.سمانه یهو شروع کرد به حرف زدن و کلی برام صحبت کرد.در این هنگاه خواهر سمانه می خواست چایی و میوه برام بیاره که من 5-6 بار گفتم بگید زحمت نکشن تو را خدا .قربون دستت. من باید برم چیزی نیار من هیچی نمی خورم .ولی برای احترام دو تا بشقاب میوه که 3 تا هلو داشت و یه خوشه انگور و 3 تا خیار و 6 تا سیب گلاب و دو تا هم چایی .

سمانه گفت شادی بخور یه چیزی .من هم گفتم دستت درد نکنه من که تعارف ندارم گفتم که چیزی نیارید!چایی را خوردم و سمانه همچنان داشت حرف می زد.از اون جایی که من آدم تعارفی نیستم شروع کردم به خوردن میوه ها و در یک چشم به هم زدن تمام بشقابم خالی شد و البته چایی سمانه را هم خوردم. جالب این جا بود که سمانه خودش از میوه ها هیچی نخورده بود .اصلا هم حواسش نبود که من همه میوه ها را خوردم .ناگهان سرش را به بشقاب انداخت و سکوتی عجیب فضای اتاق را در بر گرفت و من لبخندی موزیانه بر لب داشتم.و در حالی که دستانم در بشقاب سمانه بود که هلو بر دارم به یاد لحظه ی اول ورودم افتادم که اصرار می کردم میوه نیارن! سمانه همچنان منو نگاه می کرد و من دستانم در حال حرکت به سوی دهانم بود که هلو را بگذارم در دهانم که ناگهان خنده ای بلند به بلندی صدای یک خمپاره سکوت را در هم شکست و هر چی هلو در دهان بود با سرعت 8 کیلومتر در ثانیه به بیرون پرتاب شد.هم من و هم سمانه نمی تونستیم جلوی خنده هامون را بگیریم .حسابی خندیدیم و سمانه گفت خاک تو مخت کنن هنوز آدم نشدی .آخه چقدر تو می خوری پس چرا چاق نمی شی؟!

اما ما این حرفا را با هم نداریم مثل دو تا خواهر می می مونیم . شب خوبی بود خیلی سمانه خندید و دلش شاد شد دیگه نمی ذاشت برم خونه.به زور از اون جا اومدم بیرون .

 

البته با یک هلوی چاق و چله !

 

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 3144


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها

 

*خاطره ها*

در گذرگاه زمان

خیمه شب بازی دهر

با همه تلخی و شیرینی خود میگذرد

عشقها میمیرند

رنگها رنگ دگر می گیرند

و فقط خاطره هاست

که چه شیرین و چه تلخ

دست ناخورده به جا می ماند

 

اخوان ثالث 

PAR